بسمه تعالی

مردان خدا پردهٔ پندار دَریدَند/ یعنی همه جا غیرِ خدا یار نَدیدَند

هر دست که دادند از آن دست گرفتَند/ هر نکته که گفتند همان نکته شَنیدَند

یک طایفه را بَهرِ مکافات سِرشتَند/ یک سلسله را بَهرِ ملاقات گُزیدَند

یک فرقه به عِشرت در کاشانه گُشادَند/ یک زُمره به حسرت سَرِ انگشت گَزیدَند

جمعی به درِ پیرِ خرابات خَرابَند/ قومی به بَرِ شیخ مناجات مُریدَند

یک جمع نکوشیده به مقصد رسیدَند/ یک قوم دویدند و به مقصد نَرسیدَند

فریاد که در رهگذرِ آدمِ خاکی/ بس دانه فِشاندند و بسی دام تَنیدَند

همت طلب از باطنِ پیرانِ سَحَرخیز/ زیرا که یکی را زِ دو عالم طَلبیدَند

زنهار مَزَن دست به دامان گروهی/ کَز حَق بِبُریدَند و به باطل گِرَویدَند

چون خلق دَرآیند به بازارِ حَقیقَت/ ترسم نفروشند متاعی که خَریدَند

کوتاه نظر غافل از آن سَروِ بلند است/ کاین جامه به اندازهٔ هر کس نَبُریدَند