بی صداها را بشنو
بسمه تعالی
دریا تجمع اشک ماهیان است.
بسمه تعالی
دریا تجمع اشک ماهیان است.
بسمه تعالی
بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم/ که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
چو مؤمن آینهیْ مؤمن یقین شد/ چرا با آینه ما روگرانیم؟
کریمان جان فدایِ دوست کردند/ سگی بگذار، ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله/ چرا در عشق همدیگر نخوانیم؟
غرضها تیره دارد دوستی را/ غرضها را چرا از دل نرانیم؟
گهی خوشدل شوی از من که میرم/ چرا مردهپرست و خصمِ جانیم؟
چو بعدِ مرگ خواهی آشتی کرد/ همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مُردم، آشتی کن/ که در تسلیم، ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن/ رُخم را بوسه ده، کاکنون همانیم
خمش کن مردهوار ای دل، ازیرا/ به هستی متهم ما زین زبانیم
بسمه تعالی
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت؛ ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسر بچه، سنگی به سمت او پرتاب کرد؛ سنگ به اتومبیل او برخورد کرد.
بسمه تعالی
خدا را که مرد نبیند، خودبین می شود و خودبین که گردد، خود را برتر و سایرین را پَست و حقیر ببیند و در نهایت مغرور گردد....... اگر هم اشتباه و گناه خود را نزد دیگران بیان کند، در واقع ناشی از همان خودبینی و تکبر اوست.
درد، سنگِ محک رشد و بلوغ است و پذیرش، شروعِ این فرایند ست.
بسمه تعالی
ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده/ جز عاشقی، آتش دلی کآید از او بوی جگر.
بسمه تعالی
چیزهای جدید و تازه تری را خواهیم دید؛ اگر کمی با طمأنینه و آهسته تر، کار بکنیم.
بسمه تعالی
شیطان صفت ست کسی که نه به خود رحم می کند و نه به دیگران؛ دلسوزی کردن را پس می زند.
بسمه تعالی
یک روز میاد که تمام زندگیت از جلوی چشمانت می گذرد؛ پس کاری بکن که ارزش دیدن داشته باشد.
بسمه تعالی
گر به دولت برسی مست نگردی، مردی
گر به ذلّت برسی، پست نگردی، مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوساند
گر تو بازیچه این دست نگردی، مردی.
بسمه تعالی
گفت دانایى که: گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جارى است پیکارى سترگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
بسمه تعالی
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بدست/ تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد ست.
با بدان یار گشت همسر لوط/ خاندان نبوتش گم شد.
سگ اصحاب کهف روزی چند/ پی نیکان گرفت و مردم شد
تا مرد سخن نگفته باشد/ عیب و هنرش نهفته باشد
جهان ای برادر نماند به کس/ دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک و دنیا و پشت/ که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک/ چه بر تخت مُردن چه بر روی خاک
هر که تامل نکند در جواب/ بیشتر آید سخنش ناصواب
بسمه تعالی
چه دردناک است که کسی نشانی محبوبش را نداند.
کسی که عشق را شناخته باشد، معنی درخشان کلمهٔ «او» را میداند.
بهجز دوست داشتن، چیز دیگری در دنیا وجود ندارد.
چون كارها به هم شبيه گردند، انتهايشان را با آغازشان بسنجید.
بسمه تعالی
به بابام می گم بهترین پسر دنیا رو داشتن چه حسیه؟
می گه نمیدونم؛ برو از مادر بزرگت بپرس!
چه جوابی!
بسمه تعالی
یه بار تو جمعِ دوستام به یکی گفتم سفسطه نکن عزیزِ من.
گفت چی؟؟
گفتم سفسطه نکن؛ گفت یبار دیگه بگو؟!
گفتم سفسطه نکن.
دوستیمو باهاش بهم زدم؛ آدم پیگیری بود
بسمه تعالی
آزادی دریایی متلاطم و طوفانی است؛ مردان بزدل، آرامش استبداد را بر این طوفان ترجیح می دهند.
به هر پدیدهای از جنبه مفید آن بنگریم.
راستی و درستی، نخستین بخش كتاب عشق است.
در مقابل هر مشکلی با صبر، بردباری و زبان خوش روبرو شویم.
در تلاش و کوشش که باشیم، شکایت و اعتراض فرصت ابراز وجود پیدا نمی کند.
جایی كه ظالمان از دولتشان بترسند و مستضعفین به دولت امیداور باشند، عدل حکم می کند و جایی که ظالمان به دولت، امیدوار و دولت بر مستضعفین رحم نکند، ظلم حاکم ست.
یک نفر با نگرش ذهنی درست، به هدف نزدیک ست.
نظرها و آراء در زمینه سیاست، مذهب و فلسفه متفاوت هستند؛ ماندن و گفتگو کردن اولین کاری ست که باید انجام داد.
بسمه تعالی
از دیده هر چه رفت، ز دل دور میشود/ من پیش چشم خلق ز دل دور میشوم.
ز چشم بد، خدا آن چشم میگون را نگه دارد!/ که در هر گردشی مست تماشا میکند ما را
هر سو که رود، در حرم کعبه کند سیر/ آن را که بود از دل خود قبله نمایش
بر هر که فتد پرتو خورشید قناعت/ دل تیره کند سایه اقبال همایش
هر عقده مشکل که به ناخن نگشاید/ از آه سحرگاه بود عقده گشایش
با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است/ با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است
فریب تربیت باغبان مخور ای گل/ که آب می دهــد اما گـلاب میگیرد!
باد بهار مرهم دلهای خسته است
بسمه تعالی
عاشقی و آنگهانی نام و ننگ/ او نشاید عشق را ده سنگ سنگ
گر ز هر چیزی بلنگی دور شو/ راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ
مرگ اگر مرد است آید پیش من/ تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ
من از او جانی برم بیرنگ و بو/ او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
جور و ظلم دوست را بر جان بنه/ ور نخواهی پس صلای جنگ جنگ
گر نمیخواهی تراش صیقلش/ باش چون آیینه پر زنگ زنگ
دست را بر چشم خود نه گو به چشم/ چشم بگشا خیره منگر دنگ دنگ
بسمه تعالی
إِنَّ مِنَ التَّوَاضُعِ أَنْ يَرْضَى الرَّجُلُ بِالْمَجْلِسِ دُونَ الْمَجْلِسِ وَ أَنْ يُسَلِّمَ عَلَى مَنْ يَلْقَى وَ أَنْ يَتْرُكَ الْمِرَاءَ وَ إِنْ كَانَ مُحِقّاً وَ لَا يُحِبَّ أَنْ يُحْمَدَ عَلَى التَّقْوَى.
از تواضع است كه:
1. انسان به پايين مجلس رضايت دهد.
2. به هر كس بر مى خورد، سلام بكند.
3. مجادله را رها كند، اگر چه حق با او باشد.
4. دوست نداشته باشد كه او را به پرهيزكارى بستايند.
بحارالأنوار (ط- بیروت) ج 72، ص 465، ح 4.
بسمه تعالی
به خواری منگر ای مُنعِم، ضعیفان و نحیفان را/ که صدرِ مجلسِ عشرت، گدای رهنشین دارد
چو بر رویِ زمین باشی، توانایی غنیمت دان/ که دوران، ناتوانیها بسی زیرِ زمین دارد
بلاگردانِ جان و تن، دعایِ مستمندان است/ که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد؟
بسمه تعالی
آبي است آبرو كه نيايد به جوي باز/ از تشنگي بمير و مريز آبروي خويش
دست طلب كه مي كني سوي كسان دراز/ پل بسته اي كه بگذري از آبروي خويش
بسمه تعالی
بزرگترین حسرت ها در روز قیامت، حسرت مردی است که مالی را به گناه گرد آورد و آن را شخصی به ارث برد که در اطاعت خدای سبحان بخشش کرد و با آن وارد بهشت شد و گرد آورنده ی اوّلی وارد جهنّم گردید.
بسمه تعالی
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیر/ آب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیر
هر که جز این عاشقان، ماهیِ بیآب دان/ مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت/ برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر
بسمه تعالی
تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارم
بی خبر شو که خبرهاست در این بی خبری
تا شدم بی اثر، از ناله اثرها دیدم
بی اثر شو که اثرهاست در این بی اثری
تا زدم لافِ هنر، خواجه به هیچم نخرید
بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری
سروْ آزاد شد آن دم که ثمر هیچ نداد
بی ثمر شو که ثمرهاست در این بی ثمری
تا سر خود نسپردیم به خاک در دوست
خاطر آسوده نگشتیم از این در به دری
بسمه تعالی
مردان خدا پردهٔ پندار دَریدَند/ یعنی همه جا غیرِ خدا یار نَدیدَند
هر دست که دادند از آن دست گرفتَند/ هر نکته که گفتند همان نکته شَنیدَند
یک طایفه را بَهرِ مکافات سِرشتَند/ یک سلسله را بَهرِ ملاقات گُزیدَند
یک فرقه به عِشرت در کاشانه گُشادَند/ یک زُمره به حسرت سَرِ انگشت گَزیدَند
جمعی به درِ پیرِ خرابات خَرابَند/ قومی به بَرِ شیخ مناجات مُریدَند
یک جمع نکوشیده به مقصد رسیدَند/ یک قوم دویدند و به مقصد نَرسیدَند
فریاد که در رهگذرِ آدمِ خاکی/ بس دانه فِشاندند و بسی دام تَنیدَند
همت طلب از باطنِ پیرانِ سَحَرخیز/ زیرا که یکی را زِ دو عالم طَلبیدَند
زنهار مَزَن دست به دامان گروهی/ کَز حَق بِبُریدَند و به باطل گِرَویدَند
چون خلق دَرآیند به بازارِ حَقیقَت/ ترسم نفروشند متاعی که خَریدَند
کوتاه نظر غافل از آن سَروِ بلند است/ کاین جامه به اندازهٔ هر کس نَبُریدَند
بسمه تعالی
هر که نامخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
بسمه تعالی
ز تو با تو راز گویم به زبان بیزبانی
به تو از تو راه جویم به نشان بینشانی
چه شوی ز دیده پنهان که چو روز مینماید
رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی
تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی
تو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی
ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیده
ز تو کی کنار گیرم که تو در میان جانی
همه پرتو و تو شمعی همه عنصر و تو روحی
همه قطره و تو بحری همه گوهر و تو کانی
چو تو صورتی ندیدم همه مو به مو لطایف
چو تو سورتی نخواندم همه سر به سر معانی
به جنایتم چه بینی به عنایتم نظر کن
که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی
بسمه تعالی
ای دل ز دلبر پنهان چه داری
دردی که جز او درمان ندارد
باید که هر کو بیمار باشد
درد از طبیبان پنهان ندارد
در دین عاشق، مؤمن نباشد
هر کو که قلبش، سلیم نباشد
بسمه تعالی
از هزاران دل، یکی را باشد استعداد عشق.
بسمه تعالی
هر آن کس که برد او پناه بر خدا
همیشه بود کارش از مدعا