سرآغاز
در آغاز هیچ نبود کلمه بود وان کلمه خدا بود
کلمه که بی زبانی بخواندش وبی اندیشه ایی که بداندش چگونه میتواند بود؟
وخدا یکی بود وجز خدا هیچ نبود
وبا نبودن چگونه میتوان بودن؟
وخدا بود وبااوعدم
وعدم گوش نداشت.
حرفهایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمیگوییم
وحرفهایی هست برای نگفتن
حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند
حرفهای شگفت،زیبایی واهورایی همین هایند.
و سرمایه ی ماورایی هرکسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.حرفهای بی تاب وطاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار آتشند وکلماتش هریک انفجاری را به بند کشیده اند.کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند اگر یافتند،یافته میشوند...ودر صمیم وجدان او آرام میگیرند واگر مخاطب خویش را نیافتند نیستند واگر او را گم کرده اند روح را از درون به آتش میکشند و دمادم حریق های دهشناک عذاب برمی افروزند.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ ساعت 10:28 توسط گل
|